عشق و نفرت
در این وبلاگ گاهی از عشق و گاهی از نفرت می نویسم.
برایم فنجان کوچکی بیاور، پر از لحظه های شاد، پر از شادی ، پر از لبخند ، پر از پیوند، لبریز از خاطرات معطر دوستی، برایم فنجان کوچکی بیاور تا نقش خوش دیدار را در آن ببینم، طعم خوش مهر را در آن بنوشم، یک جرعه کافی است تا بی تابم کند، آرامم کند، سر انگشتان من آهسته نوازش را می یابد، شاهد لحظه های جاودانگی یک قطره دوستی است، هیچ لذتی بالاتر از نوشیدن یک حس پاک نیست
در میان این خموش آباد بی حاصل در سکوت چیره این شام بی فرجام می چکد اشک نگاهم بر مزار دل می سراید قصه درد مرا با سنگ چشم او با غمی کاندر دلم زد چنگ وز پلاس هستی ام بگسیخت تار و پود می رود می گویمش بدرود وز نگاه خسته و پژمرده چون مهتاب پاییز ملال انگیز می گذارم بر مزار آرزوهایم گلی ویران یادگار آن امید گم شده آن عشق یادآویز
در زمانی که نبرد نیکی و نیرنگ چون مصاف کاه با کوه است قاری بیگانگی ها هم بر ضریح سرد هر پیوند فاتحه خوانده ست بگذریم ای دوست فصل فصل مرگ مردان است
یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی! تو همین یک وجب دیـــوار فاصله را بردار ... من باورت میکنم
میان موجی از احساس
نوشتم قصه ای زیبا
ز شبهای غم و باران
نوشتم خاطراتم را
به روی لوحی از احساس
به یاد روز بارانی
به یاد لحظه ی آخر
به یاد آن نگاه گرم و شیرینت
شبی تا صبح لرزیدم
قدمهایت به یادم هست
و اما در کنار تو
قدمهایم که گویی در سرای نور
زمین را لمس میکردند
و من دور از تمام این جدایی ها
برایت گریه میکردم
کجایی بهترین من ؟
کجایی ای پر پرواز ؟
کجایی تو ؟ کجا ماندی ؟
چرا دوری ؟ چرا دوری و تنهایی ؟
بیا پایان غمهایم
بیا در اوج با من باش
مبادا بشکنی پیمان
مبادا از دلم دوری کنی یکدم
تو میدانی برای قصه های ما
نباشد خط پایانی
تو بشنو از دل تنگم
که تا هستم در این دنیا
به یادت مینویسم خاطراتم را .
| Design By : Night Melody |


